تبليغاتX
خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز میسوزم ؟
در جان من ، نشسته غم جاودانه اي ، ويران مباد چون دل ما ، هيچ خانه اي

 

از او همه بیداد و جفا و ستم و جور

از ما همه افتادگی و صلح و صفا بود

 

او را همه با ما سر کین بود وعداوت

ما را همه با او سر تسلیم و رضا بود

 

 

از دست تو بیمهر و وفا شکوه ندارم

دردی که مرا کشت ، وفا بود ، وفا بود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 9:59  توسط آشفته | 

 

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر

در میان با که گذارم غم پنهانی ِ خویش

 

اندرین بحر بلا، ساحل امیدی نیست

تا بدانسوی کِشم کشتی ِ توفانی ِ خویش

 

 

زنده ام باز پس از آن همه ناکامیها

به خدا کس نشناسم به گرانجانی ِ خویش

 

 تو، به زیبایی خود کس نشناسی در شهر

ما ، درین مُلک ندانیم به حیرانی ِ خویش

 

ما سر صدق به پای تو نهادیم و زدیم

داغ رسوایی ِ عشق تو به پیشانی خویش

 

جان چو پروانه به پای تو فشاندم که چو شمع

بینمت رقص کنان بر سر قربانی ِ خویش

 

گفتم ، ای دل که چو من خانه خرابی دیدی ؟!

گفت ، ما خانه ندیدیم به ویرانی ِ خویش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 9:0  توسط آشفته | 

نپنداری چو میسوزد دلم ، رنج و غمی دارم

که من با سوز و ساز خویشتن خوش عالمی دارم

تو می دانی چه میگویم ، که خود همدرد ما هستی !

تو می دانی ، که با ناکامی و غم آشنا هستی

تو می دانی که خود ، دنیایی از مهر و صفا هستی

تو می دانی ، که خود یک عالم از عشق و وفا هستی

چنان خو کرده ام با رنجها و نامُرادیها ،

که نشناسم - چو پیش آیند - غمها را ز شادیها !

 

 

میان خنده پرسیدی ز من : که

(( ای عاشق ، هنوزم دوستش میداری ؟))

چه میپرسی زمن ؟!! آری هنوزم دوستش میدارم

هنوز اندر غمش خوناب دل از دیده می بارم!!

هنوز ، آری ، به عشق آن ستمگر سخت پابستم

هنوز ، آری ، به امیدی که عمری بوده ام ، هستم!!

مگر گیرد ز مرگ این آتش سوزنده خاموشی

کشد دست اجل این عشق را سوی فراموشی

 

نگردد بعد ازو دل، خانه ی عشق ِ دلارامی

به گیسوی دلارامی نگیرد این دل ، آرامی

ندارد مرغ دل عادت ، که بنشیند به هر بامی

بدینسان می سپارم - با دل دیوانه - ایّامی

چه سازم ؟! دل نمی پیچد سر از این عشق بیحاصل

ازین دل بینواتر ، من !

ز من دیوانه تر ، این دل

چو پرسیدی ، بدان تا زنده هستم عشق او دارم

امید مهر از آن مه پیکر ِ خورشیدرو دارم

همه شب تا سحر با خیالش گفتگو دارم

کنون هم ار خدا خوشبختیَش را آرزو دارم

 میان ما و او ، افکند تقدیر این جدایی را

که تغییری تواند داد ، تقدیر ِ خدایی را ؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:56  توسط آشفته | 
 

مرا عمری به دنبالت کشاندی

سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را و افسوس که سطری هم ازاین دفتر نخواندی

          گذشت از من

          ولی آخر نگفتی که بعد از من به امید که ماندی ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:35  توسط آشفته | 

 

 

هیچ میدانی میوه را تاثیر ِ شیرینی ز چیست ؟

بس که در زیر زمین ، شیرین لبانها خفته اند

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:59  توسط آشفته | 

 

می خواهم بمیرم ،

نه اینکه قلبم از کار بایستد و تنم سرد شود و با خاک یکسان شوم

می خواهم بمیرم ،

نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد و هیچ خورشیدی بر من

نتابد و از دیدن ماه وستارگان کور باشم

می خواهم به مرگی کاملأ غیرعادی بمیرم

مرگی شبیه بخار شدن آب

روییدن دانه

غروب خورشید

ابری شدن آسمان

می خواهم نیست شوم تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم :

دنیایی که مزه ی آن را کاملأ نچشیدم

دنیایی که در آن همه چیز عادی باشد

جز وحشت از نیستی

جز درماندگی

جز تنهایی ......

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:11  توسط آشفته | 

 

بی وفا هیچ یاد ما نکند ، درد ما داند و دوا نکند

هیچ کس را چو ما خدا دیگر به چنین عشق مبتلا نکند

مثل چوبِ خدا بود غم ما ، که زند ضربت و صدا نکند

من به جان خواهم این غم و گویم که خداش از دلم جدا نکند

بعد از این پند و وعظ در دل من جایی از بهر خویش وا نکند

بگذر ای ناصح از نصیحت ما ، این سخن ها علاج ما نکند

بگذر از من تو را به پیغمبر ،

من از او بگذرم ؟؟؟؟؟ !!!! ، خدااااااااا نکند

گفتم و باز هم میگویم (( باوفا ترکِ بی وفا نکند ))

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 8:42  توسط آشفته | 

 

نوروز ملول

 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم ، گردی پاک نکردیم و غباری

نفشاندیم

هر جا گذری، غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

 

من دانم و غمگین دلت ، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

 

مانند افسونزدگان ره به حقیقت بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

 

 

 

خواستم سال به خورشید جمال تو کنم نو

ماه اسفند جز اسباب سفر ، ساز نکردم

ناز کردی تو که یک لحظه به دیدار من آیی

منکه از راه دراز آمده ام ، ناز نکردم

این چه نوروز بدی بود که در شهر تو دیدم

زیر سرپنجه ی غم مُردم و آواز نکردم

تو زمن با همه کس گفتی

ومن جز به دل خود ،مُردم و راز تو با هیچکس ابراز نکردم

تو قفس دیدی و رفتی

و من خسته ز بامت ، به خدا باغ و چمن دیدم و پرواز نکردم

 

 ای بهشت دل (....) بهار تو مبارک

سال نو ، عید کهن ، بر تو مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 9:17  توسط آشفته | 
 

 

به شب و پنجره بسپار که برمیگردم

عشق را زنده نگه دار که برمیگردم

دو سه روزی هم اگر چه تحمّل سخت است

 تکیه کن بر تن دیوار که برمیگردم

 

بس کن این سرزنش (( رفتی و بد کردی )) را

دست از این خاطره بردار که برمیگردم

گفته بودی که به شب چشم به راهم بودی

به همان دیده ی بیدار که برمیگردم

بین ما پیشترک هر سخنی بود گذشت

راهیت میشوم این بار که برمیگردم

 

پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست

به (( شب )) و (( پنجره )) بسپار که برمیگردم

 

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی ،

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

اگر زخمی چشیدی گاهگاهی در زبان من

اگر رنجیده خاطر گشتی در لحن بیان من

                  

 گناهم را ببخش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 8:23  توسط آشفته | 

 

 

امشب هنوز افسرده ام ز آن غم که دیشب داشتم

دیشب که باز از دست دل روحی معذ ّب داشتم

 

هی میشدم چون یاسمین ، گاهی چنان ، گاهی چنین

هذیان که میگفتم ، یقین تب داشتم ، تب داشتم

 

چون محتضر ، ها، می زدم در عالم دیگر علم

امّا حبیبا ، باز هم نام تو بر لب داشتم

 

تا بامدادان هم به جان خود نمی بردم گمان

سرگشته بودم ، وای از آن حالی که دیشب داشتم

 

دستم به سر ، پایم به گل ، جانم به لب ، روحم کسل

میدانی ای مطلوب دل ، آخر چه مطلب داشتم ؟

 

نامهربانا ، دلبرا ، جان کنده ام روز را به شب آورده ام

امّا هنوز افسرده ام ز آن غم که دیشب داشتم

 

من حدیثم رنگ دیگر داشت پیش از پای عشق

این که می بینی، ز دست عشق آمد برسرم

 

باز بعد از نیمه شب شد ، باز میخواند خروس

آن سرودی را که هر شب مشکل آید باورم

 

هیچ شب یادم نمی آید که پیش از نیمه شب

پیکرم در خواب راحت دیده باشد بسترم

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 9:22  توسط آشفته | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به تو از تو مینویسم ، به تو ای همیشه دریا
ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بستِ غربت
سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت ، بیکسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاییز، برگ و باغم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد، مژده ی روییدن آورد

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو
ای که میسوزم سراپا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه مینویسم ، نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسیدم ، قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم ، روزگارم ، گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم ......
در گریز ناگزیرم، گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم، پشت سر پلهای پیوند

در عبو ر از مسلخ تن ،عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم، برتر از ما عشق ما بود

نوشته های پیشین
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
سرنوشت را از سر نتوان نوشت .....
عسل بانو
حتی اگر بهار نیاید
وقتی تنهایی کسی را داری بهت فکر کنه ؟
سرزمین عشق
حبیب خفن
عشق پاک
آسمان (همش تجربه اونم مجانی)
آشنای غریب
نابود و خاکستر گشته ایم
عشق بی عشق
دوستی ( بهترین آهنگ ها )
امشب به قصه ی دل من گوش میکنی....
بی تو از شبهای من....
غزل تنهایی
سرگرمي و طالع بيني
خطائ چشم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM